ماجراهاي من و دانشگاه علمي کاربردي (فصل اول)
مکان: اول بلوار (اسمشو نمي دونم)
زمان صبح سگ خون (ساعت 7:30)
موبايل توي جيبم زنگ مي خوره. هميشه رو ويبره است. برش مي دارم معاون آموزشي پشت خطه: بچه ها منتظرن مي گن استاد نمياد؟! گفتم چرا دارم ميام. رسيدم دفتر دانشگاه ديديم چند نفر افراد پا به سن گذاشته اونجا وايسادن اولش فکر کردم هيات امنا و حراست و ..... هستن اما با ديدن من نيششون تا بنا گوش باز شد و اومدند طرف من و هي پاچه خواري. قبلش معاون آموزشي به من گفته بود که آقايون از کارمندا هستند و جزء تلفات ترم قبلي. همه اميدشون شما هستيد. بعد جمعشون کردم و رفتيم سر کلاس. عجيب بود، من هيچ کدومشونو نمي شناختم اما اونا همه کس و کار منو مي شناختن. يه سري از دانشجو ها هم از بچه هاي ديپلم بودن. خلاصه درسو با چند تا تعريف از آمار شروع کرديم. چشمتون روز بعد نبينه تا رسيديم به فرمول هاي آماري دردسرا شروع شد. اول با ميانگين شروع کردم. يه سري عدد نوشتم و بعد ميانگينشونو حساب کردم. رو کردم بهشون و ديدم همه خشکشون زده و بروبر دادن نگاه مي کنن. بعد گفتم فهميديد؟ بازم داشتن نگاه مي کردن. گفتم مگه ترم پيش نخونديد؟ گفتند: چرا. گفتم: خب. گفتند همش يادمون رفته!! گفتم اينم مثل معدل گرفتنه ديگه معدلتونو چطور مي گيريد؟ و باز هم همه داشتن نگاه مي کردن. تا اينکه يکيشون گفت: نمره ها رو جمع مي کنيم بعد به تعداد واحد هامون تقسيم مي کنيم. خدا رو شکر بالاخره يکيشون فهميد.برام عجيب بود چون اينا ترم قبلي همه اينا رو خونده بودن! خلاصه با هزار جور کش و قوس جلسه اول تموم شد. بعد گفتم خب، سوالي مشکلي چيزي نداريد؟ يکي از اجناس مخالف پرسيد استاد مال همينجا هستيد؟ گفتم آره. اون يکي گفت ازدواج کرديد؟ گفتم نه. تخصصتون (منظور گرایش و رشته ام بوده احتمالا) چیه؟ خوب البته اين سوال ها هم جزء آمار بود اما نه اون چيزي که من درس مي گفتم. گذشته از اينا مزيت هايي هم برام داشته مثلا چند روز بعدش رفتم بانک، ديدم يکي از داشنجوهام پشت ميز رياست نشسته و دو تا ديگه تحويل دارن. رفتم شماره گرفتم. 82 نفر عین آمار جلوي من تو نوبت بودند. بعد رئيس منو ديد و پريد طرف من کلي احوالپرسي بعدشم گفت کاري داشتيد؟ گفتم آره مي خوام پول واريز کنم اما صف خيلي طولانيه. برگه رو ازم گرفت و سه سوته کارمو راه انداخت بعد گفت وام نمي خواي؟ گفتم نه قربون دستت ولم کن مي خوام برم. و اين ماجرا ادامه دارد ....

_______________________________________
پارازيت 1: در حاشیه اظهارات بسیار عاقلانه و بی طرفانه دکتر مرندی: آهااااااااااااااا ! پس بگو این خرابکاریا از کجا آب می خوره، راستش از شما چه پنهون چند وقت پیش گربه ملوسه ی همسایه اومد و تخم مرغی که مرغ حناییمون تازه گذاشته بود رو برداشت و در رفت البته من موفق شدم از این صحنه با موبایلم فیلم برداری کنم. بعد از چند بار دیدن این فیلم با دقت بسیار زیاد متوجه شدم که به دم گربه مذکور پاپیونی به رنگ خیلی خیلی مشکوک ..... کاهویی بسته شده بود. تازه این که چیزی نیست همین دیروز وقتی داداشمون برای مرتب کردن مغازه اش کارتن های خالی دستگاه کپی رو گذاشته بود بیرون یه پیرمرد بسیار فرتوت در قالب کارتن جمع کن (بازیافت کارتن) اومد و بی سر و صدا کراتن ها رو بداشت و رفت و وقتی متوجه شدیم که این فرد خراب کار دور شده بود. این فرد هم یه چکمه به رنگ مشکوک ..... لجنی و کلاهی به رنگ مشکوک ...... چمنی به سر داشت. البته همه می دونیم که سن و صنف مطرح نیست و خرابکار در هر شغلی خرابکاره. خواستم بگم که مواظب رنگای مشکوک باشید.

تصویر یک گربه خیلی مشکوک
________________________________________
شعر:
خدايا ببين غرق در اشک و آهم
غريقي نشسته به موج نگاهم
ببين در دل شب نشان تو جويم
هواي تو دارم نشان از تو جويم
تو اين جان عاشق به من دادي
دلي چون شقايق به من دادي
به يادت همه شب دل من خدايا
در اين سينه خسته چو ني بنالد
نيستان جانم به بانگ جرس ها
به خون خفته اکنون که تا کي بنالم
خدايا من اين بار سنگين غم را
به عشق تو بر دوش جان مي گذارم
من آن مرغ سرگشته شب نوازم
که در باغ هستي نواي تو دارم
تو اين جان عاشق به من دادي
دلي چون شقايق به من دادي
سحر خنده کرد و سپيده دميد
مرا رهنمون شد به نور اميد
___________________________________________
پارازیت 2: چند شب پیش اظهارات بسیار عجیب و غریب جناب نجم الدین رو داشتم گوش می دادم. ایشون می گفت: اتوموبیل سمند به قیمت ۱۴ هزار دلار به ترکیه صادر میشه! بله به قول خراسانیا خر گفت و خر .... باور کرد. مثل اینکه دروغ گفتن داره کم کم رسم پسندیده ای میشه بین مدیران رده بالا. آخه توی بازار اروپا با این قیمت های بسیار نازل اتوموبیل های پیشرفته کدوم احمقی میاد ۱۴ هزار دلار بده به خودرو ملی ایران؟!!

خودرو ملی در نمایشگاه اکراین به همراه مانکن خوشگل تر از خودش
__________________________________________
حرفای قشنگ: خدایا چرا من؟!
آرتور اشی قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد، به ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد. یکی از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟ آرتور در پاسخش نوشت: در دنیا 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند. 5 میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند. 500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند. 50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند. 5 هزار نفر سر شناس می شوند. 50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند. دو نفر به فینال می رسند و ... آن هنگام که جام جهانی را روی دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم نیز نمی گویم خدا یا چرا من.
بازسازی دنیا! پدر روزنامه مي خواند .اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد.حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را-كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد- جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد. -"بيا ! كاري برايت دارم . يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم .ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟" و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است.اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت. پدر با تعجب پرسيد:"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟ پسرجواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟" پدر پرسيد:"پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟" پسر گفت:" اتفاقا پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود. وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم."
یادتان باشد برگها از وقتی که فکر می کنند طلا شده اند از شاخه می افتند!
/Vermont%20Autumn%20Cliche.jpg)
_____________________________________________
نکته 1: يه دوست خيلي عالي دارم اهل ذوق و هنر و خلاصه همه چي. يک روز با ايشون رفته بوديم براش ماشين حساب بگيریم. بالاخره یکیشو گرفتیم بعد درآورد تا مثلا ببینه درست کار می کنه یا نه! بعد نوشت 2 ضربدر 3 ! من خنده ام گرفت و گفتم خوب یه عدد 5-6 رقمی می دادی تا یه کم سخت تر باشه. گفت مگه جواب ضرب 6 رقمی رو بلدی؟ گفتم نه. گفت پس از کجا می دونی درست جواب داده؟! دیدم حرفش حسابیه. پس برای امتحان ماشین حساب همون 2 ضربدر 3 کافیه!
نکته2: نيچه فيلسوف آلماني مي گويد: انسان موجود عجيبي است! اگر به او بگوييد در آسمان خدا, يکصد ميليارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد بي چون و چرا مي پذيرد. اما اگر در پارکي ببيند روي نيمکتي نوشته اند: رنگي نشويد فورا انگشت خود را به نيمکت مي کشد تا مطمئن شود.

























