تبليغاتX
دنیای کوچک من

ماجراهاي من و دانشگاه علمي کاربردي (فصل اول)

مکان: اول بلوار (اسمشو نمي دونم)

زمان صبح سگ خون (ساعت 7:30)

موبايل توي جيبم زنگ مي خوره. هميشه رو ويبره است. برش مي دارم معاون آموزشي پشت خطه: بچه ها منتظرن مي گن استاد نمياد؟! گفتم چرا دارم ميام. رسيدم دفتر دانشگاه ديديم چند نفر افراد پا به سن گذاشته اونجا وايسادن اولش فکر کردم هيات امنا و حراست و ..... هستن اما با ديدن من نيششون تا بنا گوش باز شد و اومدند طرف من و هي پاچه خواري. قبلش معاون آموزشي به من گفته بود که آقايون از کارمندا هستند و جزء تلفات ترم قبلي. همه اميدشون شما هستيد. بعد جمعشون کردم و رفتيم سر کلاس. عجيب بود، من هيچ کدومشونو نمي شناختم اما اونا همه کس و کار منو مي شناختن. يه سري از دانشجو ها هم از بچه هاي ديپلم بودن. خلاصه درسو با چند تا تعريف از آمار شروع کرديم. چشمتون روز بعد نبينه تا رسيديم به فرمول هاي آماري دردسرا شروع شد. اول با ميانگين شروع کردم. يه سري عدد نوشتم و بعد ميانگينشونو حساب کردم. رو کردم بهشون و ديدم همه خشکشون زده و بروبر دادن نگاه مي کنن. بعد گفتم فهميديد؟ بازم داشتن نگاه مي کردن. گفتم مگه ترم پيش نخونديد؟ گفتند: چرا. گفتم: خب. گفتند همش يادمون رفته!! گفتم اينم مثل معدل گرفتنه ديگه معدلتونو چطور مي گيريد؟ و باز هم همه داشتن نگاه مي کردن. تا اينکه يکيشون گفت: نمره ها رو جمع مي کنيم بعد به تعداد واحد هامون تقسيم مي کنيم. خدا رو شکر بالاخره يکيشون فهميد.برام عجيب بود چون اينا ترم قبلي همه اينا رو خونده بودن! خلاصه با هزار جور کش و قوس جلسه اول تموم شد. بعد گفتم خب، سوالي مشکلي چيزي نداريد؟ يکي از اجناس مخالف پرسيد استاد مال همينجا هستيد؟ گفتم آره. اون يکي گفت ازدواج کرديد؟ گفتم نه. تخصصتون (منظور گرایش و رشته ام بوده احتمالا) چیه؟ خوب البته اين سوال ها هم جزء آمار بود اما نه اون چيزي که من درس مي گفتم. گذشته از اينا مزيت هايي هم برام داشته مثلا چند روز بعدش رفتم بانک، ديدم يکي از داشنجوهام پشت ميز رياست نشسته و دو تا ديگه تحويل دارن. رفتم شماره گرفتم. 82 نفر عین آمار جلوي من تو نوبت بودند. بعد رئيس منو ديد و پريد طرف من کلي احوالپرسي بعدشم گفت کاري داشتيد؟ گفتم آره مي خوام پول واريز کنم اما صف خيلي طولانيه. برگه رو ازم گرفت و سه سوته کارمو راه انداخت بعد گفت وام نمي خواي؟ گفتم نه قربون دستت ولم کن مي خوام برم. و اين ماجرا ادامه دارد ....

_______________________________________

پارازيت 1: در حاشیه اظهارات بسیار عاقلانه و بی طرفانه دکتر مرندی: آهااااااااااااااا ! پس بگو این خرابکاریا از کجا آب می خوره، راستش از شما چه پنهون چند وقت پیش گربه ملوسه ی همسایه اومد و تخم مرغی که مرغ حناییمون تازه گذاشته بود رو برداشت و در رفت البته من موفق شدم از این صحنه با موبایلم فیلم برداری کنم. بعد از چند بار دیدن این فیلم با دقت بسیار زیاد متوجه شدم که به دم گربه مذکور پاپیونی به رنگ خیلی خیلی مشکوک ..... کاهویی بسته شده بود. تازه این که چیزی نیست همین دیروز وقتی داداشمون برای مرتب کردن مغازه اش کارتن های خالی دستگاه کپی رو گذاشته بود بیرون یه پیرمرد بسیار فرتوت در قالب کارتن جمع کن (بازیافت کارتن) اومد و بی سر و صدا کراتن ها رو بداشت و رفت و وقتی متوجه شدیم که این فرد خراب کار دور شده بود. این فرد هم یه چکمه به رنگ مشکوک ..... لجنی و کلاهی به رنگ مشکوک ...... چمنی به سر داشت. البته همه می دونیم که سن و صنف مطرح نیست و خرابکار در هر شغلی خرابکاره. خواستم بگم که مواظب رنگای مشکوک باشید.

تصویر یک گربه خیلی مشکوک

________________________________________

شعر:

خدايا ببين غرق در اشک و آهم

غريقي نشسته به موج نگاهم

ببين در دل شب نشان تو جويم

هواي تو دارم نشان از تو جويم

تو اين جان عاشق به من دادي

دلي چون شقايق به من دادي

به يادت همه شب دل من خدايا

در اين سينه خسته چو ني بنالد

 نيستان جانم به بانگ جرس ها

به خون خفته اکنون که تا کي بنالم

خدايا من اين بار سنگين غم را

به عشق تو بر دوش جان مي گذارم

من آن مرغ سرگشته شب نوازم

که در باغ هستي نواي تو دارم

تو اين جان عاشق به من دادي

دلي چون شقايق به من دادي

سحر خنده کرد و سپيده دميد

مرا رهنمون شد به نور اميد

___________________________________________

پارازیت 2: چند شب پیش اظهارات بسیار عجیب و غریب جناب نجم الدین رو داشتم گوش می دادم. ایشون می گفت: اتوموبیل سمند به قیمت ۱۴ هزار دلار به ترکیه صادر میشه! بله به قول خراسانیا خر گفت و خر .... باور کرد. مثل اینکه دروغ گفتن داره کم کم رسم پسندیده ای میشه بین مدیران رده بالا. آخه توی بازار اروپا با این قیمت های بسیار نازل اتوموبیل های پیشرفته کدوم احمقی میاد ۱۴ هزار دلار بده به خودرو ملی ایران؟!!

خودرو ملی در نمایشگاه اکراین به همراه مانکن خوشگل تر از خودش

 __________________________________________

حرفای قشنگ: خدایا چرا من؟!

آرتور اشی قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خون آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد، به ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد. یکی از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟ آرتور در پاسخش نوشت: در دنیا 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند. 5 میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند. 500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند. 50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند. 5 هزار نفر سر شناس می شوند. 50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند. دو نفر به فینال می رسند و ... آن هنگام که جام جهانی را روی دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم نیز نمی گویم خدا یا چرا من.

بازسازی دنیا! پدر روزنامه مي خواند .اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد.حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را-كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد- جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد. -"بيا ! كاري برايت دارم . يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم .ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟" و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است.اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت. پدر با تعجب پرسيد:"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟ پسرجواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟" پدر پرسيد:"پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟" پسر گفت:" اتفاقا پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود. وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم."

یادتان باشد برگها از وقتی که فکر می کنند طلا شده اند از شاخه می افتند!

_____________________________________________

نکته 1: يه دوست خيلي عالي دارم اهل ذوق و هنر و خلاصه همه چي. يک روز با ايشون رفته بوديم براش ماشين حساب بگيریم. بالاخره یکیشو گرفتیم بعد درآورد تا مثلا ببینه درست کار می کنه یا نه! بعد نوشت 2 ضربدر 3 ! من خنده ام گرفت و گفتم خوب یه عدد 5-6 رقمی می دادی تا یه کم سخت تر باشه. گفت مگه جواب ضرب 6 رقمی رو بلدی؟ گفتم نه. گفت پس از کجا می دونی درست جواب داده؟! دیدم حرفش حسابیه. پس برای امتحان ماشین حساب همون 2 ضربدر 3 کافیه!

نکته2: نيچه فيلسوف آلماني مي گويد: انسان موجود عجيبي است! اگر به او بگوييد در آسمان خدا, يکصد ميليارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد بي چون و چرا مي پذيرد. اما اگر در پارکي ببيند روي نيمکتي نوشته اند: رنگي نشويد فورا انگشت خود را به نيمکت مي کشد تا مطمئن شود.

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه 16 آبان1388 و ساعت 7:12 بعد از ظهر |

چرت و پرت

مگه بدتر از اینم میشه. اوضاع اینقد خرابه که تحریمها هیچ اثری نداره. هیچوقت نمیشه به پیپ معتاد شد. اما به سیگار میشه، من فقط دو نفر رو دیدم که به پیپ معتاد بودند: یکیش بابای الفی بود و اون یکی پدر پسر شجاع! حس می کنم تبدیل شدم به یه فنر، هر کی بخواد زیادی نزدیکم بشه من از خودم می رونمش. کاش می شد افکار رو هم آپدیت کرد. خیلی حال میده یکی برات هی رمز شارژ سیم کارت بفرسته. جزیره تنهاییم رو دوست دارم. دنیای کوچیکم تنگ شد. مثل یه بچه قورباغه که هنوز دست و پا در نیاورده تا با مشکلات زندگی دست و پنجه نرم کنه توی برکه کوچیک! خدا بیامرزه بابای اون کسی رو که اینترنت رو راه انداخت نه اصلا خدا همه امواتشو بیامرزه. آلبرت انيشتين ميگه ؛ عشق مثله يه ساعت شنی مي مونه ، همزمان كه قلبت رو پر ميكنه عقلت رو خالي ميكنه.از شنیدن سوتی هایی که افراد بیسواد موقع بحث علمی میدن داغ میشم. همیشه وقت برای همه چیز داریم همونقدر که نیوتن اینشتین و شاکلی برای انجام کاراشون داشتن! روز برای همه 24 ساعت و ماه برای همه 30 روزه! پس بهتره مثل بچه آدم به کارامون برسیم. دنیا هم به افراد خوش بین نیاز دارد و هم به آدمای بدبین: آدمای خوشبین هواپیما و آدمای بدبین چتر نجات رو اختراع می کنن. چتر نجات رو یه زن اختراع کرد! پس زنا همیشه بدبینن. توی آینه غبار گرفته زشت به نظر می رسیم. نمی دونم چرا بعضیا از عقلشون استفاده نمی کنن؟ آخه من رفتم و تحقیق کردم خدا به کسایی که عقلشون رو می خوان آکبند توی اون دنیا تحویل بدن هیچ امتیاز خاصی نمیده! عصر روز آخر تسویه حسابم خیلی با حال بود. کاش وقتشو زیادتر می کردن. شصت سالگی به اون ور رو نمی خوام ببینم. برای بعضیا مثل جغد خبرای بد می برم. کاش می تونستم روزای آینده مو وسط روزای الانم جا بدم. همه مردم می خوان متفاوت با بقیه زندگی کنن و سنت شکنی کنن. وقتی تصمیمشون رو عملی می کنن بازم زندگی همه شبیه هم میشه. خودمونو توی قفس زندونی می کنیم. بعضی از احمقا به خاطر قفس گرونشون به بقیه که قفسشون ارزونه فخر می فروشن. سیب زمینی آب پز هم مثل خوراک بوقلمون آدمو سیر می کنه. حس می کنم دارم بیخودی اکسیژن مصرف می کنم. عاشق برنامه های شبکه چهارم. از آدمایی که می شینن و چرت و پرتای بقیه رو می خونن خوشم میاد. از عنکبوت خوشم میاد: مثل خودم همیشه یه گوشه میشینه و منتظر طعمه است. منتظرم تا یکی پیدا بشه و زمان منفی رو اختراع کنه تا یه کم به قبلنا برگردم. عمرمو بیخودی تلف کردم. تاجر برنج پر رو بود. خدا هم غضبش کرد و توی برنجاش سرطان ریخت. بعد که آدم شد خدا همه برنجاشو پاک کرد. دوستت دارم خدا. من متعهد نیستم واسه همین به هیچ دردی نمی خورم.  برای دیوونه محدوده مکانی و زمانی وجود نداره. دانشجوها پولدارتر از من هستند. حوا آدمو با یه سیب فریب داد احتملا اون موقع هنوز سیب زمینی کشف یا اختراع نشده بود. اگه با این قیافه ضایع بعدا تبدیل به قو نشم چیکار باید بکنم؟ جراحی پلاستیک؟!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پارازیت:

ادعاها و سخنان برخی از افراد بلند پایه سیاسی موجب شده که هر کی از راه برسه ادعاهای بزرگ و غیر معقول بکنه. خوب همه دلشون می خواد معروف بشن یکی نوبل میگیره معروف میشه، اون یکی .... از جمله اینکه جناب قذافی در مورد منشور سازمان ملل انتقاداتی فرمودن و کلی پیشنهاد برای اصلاحات این منشور دادن خوب بنده خوا دیده یه عده رفتن اون بالا و ..... گفته من چیم از اونا کمتره! بدیش اینجاست که در مورد چیزی صحبت کرده که یه خط هم ازش اطلاعات نداره. رسم زمونه است الان دیگه به برکت پیشرفت علم همه دارن در مورد چیزایی که هیچ اطلاعاتی ندارن مقاله میدن و کتاب می نویسن.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر

جان مريم چشماتو وا كن ، منو صدا كن

شد هوا سپيد ، در اومد خورشيد

وقت اون رسيد ، كه بريم به صحرا

آي نازنين مريم   

جان مريم چشماتو وا كن ، منو صدا كن

بشيم روونه ، بريم از خوونه

شونه به شونه

به ياد اون روزها

آي نازني مريم

باز دوباره صبح شد ، من هنوز بيدارم

كاش مي خوابيدم ، تو رو خواب مي ديدم

خوشه غم ، توي دلم

زده جوونه ، دونه به دونه

دل نمي دونه

چه كنم با اين غم

آي نازنين مريم

بيا رسيد وقت درو ، مال مني از پيشم نرو

بيا سر كارمون بريم ، درو كنيم گندومارو

بيا رسيد وقت درو ، مال مني از پيشم نرو

بيا سر كارمون بريم ، درو كنيم گندومارو

بيا بيا نازنين مريم

نازنين مريم

واي نازنين مريم 

باز دوباره صبح شد ، من هنوز بيدارم

كاش مي خوابيدم ، تو رو خواب مي ديدم

خوشه غم ، توي دلم

زده جوونه ، دونه به دونه

دل نمي دونه

چه كنم با اين غم

آي نازنين مريم

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پارازیت

 نمایش آلات موسیقی در تلوزیون حاصل تلاش سی سال است.

وقتی این مطلب رو دیدم اولش فکر کردم دیگه تحجر به کلی از بین رفته اما بقیه اش رو که خوندم فهمیدم که اینم مثل قضیه برنج بستگی به خیلی چیزا داره. نمایش آلات لهو لعب فقط برای هفته دفاع مقدس و اونم برای سمفونی مقاومت مجاز بود و الا ابدا!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حرفای قشنگ

كوله بارسفرت رفت و نگاهم را برد نه تو ديگر هستي نه نگاهي كه در آن دلخوشي ام سبز شود سايه مي داند كه به دنبال نگاهت همچون ابر سر گردانم هيچ كس گمشده ام را نشناخت تابش رايحه اي بي خبر آورد كسي در راه است چشمي از درد دلم آگاه است كاش هيچوقت عشقي متولد نمي شد كه روزي احساسي بميرد.

كاش مي دانستيم زندگي كوتاست كاش از ثانيه هاي زندگي لذت مي برديم كاش قلبي رو براي شكستن انتخاب نمي كرديم كاش همه را دوست داشتيم كاش معني صداقت را ما هم مي فهميديم كاش هيچ كودك فقيري ديگر خواب نان تازه وداغ را نمي ديد كاش دلهايمان دريايي مي شد كاش مي فهميديم زندگي زيباست و لذت مي برديم تا نهايت كاش ميدانستيم كه ما نمي دانيم فردا برايمان چه اتفاقي مي افتد كاش بهانه اي براي ناراحت كردن دلهاي زخم خورده نبود

به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه كن. كسي هست كه عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست. اشكهاي تو را پاك مي كند و دستهايت را صميمانه مي فشارد. تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف مي زنند . باور كن كه با او هرگز تنها نيستي. فقط كافيست عاشقانه به آسمان نگاه كني.

خدايا! به من رفيقي بده كه با من گريه كند. دوستي كه با من بخندد را خودم پيدا خواهم كرد!

دوستت دارم بخاطر قسمتي از وجودم كه با عشقت پروراندي.

براي چشيدن طعم شيرين لحظه ها لبخندي كافيست...

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نکته

در تعطیلات کریسمس، در یک بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله ایجلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود. او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره بود. زن جوانی از آنجا می گذشت. همین که چشمش به پسرک افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشمهای او خواند. دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرم خرید.

آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسر گفت: حالا به خانه برگرد. امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشی. پسرک سرش را بالا آورد و نگاهی به او کرد و پرسید: آیا شما خدا هستید؟ زن جوان گفت: نه پسرم من فقط یکی از بندگان خدا هستم. پسرک گفت مطمئن بودم با او نسبتی دارید.

 

مرد كلمه را كشف كرد و مكالمه را اختراع كرد . زن مكالمه را كشف كرد و شايعه اختراع شد ! مرد قمار را كشف كرد و كارت هاي بازي را اختراع كرد . زن كارت هاي بازي را كشف كرد و جادوگري اختراع شد ! مردكشاورزي را كشف كرد و غذا اختراع شد . زن غذا را كشف كرد و رژيم غذايي ر ا اختراع كرد ! مرد دوستي را كشف كرد و عشق اختراع شد . زن عشق را كشف كرد و ازدواج را اختراع كرد ! مرد پول را کشف کرد و تجارت اختراع شد! زن پول را کشف کرد و خرید کردن اختراع شد.

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه 11 مهر1388 و ساعت 10:59 قبل از ظهر |

ماه میهمانی خدا: با آرزوی قبولی طاعات همه دوستای عزیزم

دوباره حس غریبی بهم میگه که ماه رمضون اومده ... یه حس آشنا، حس گشنگی! جدای حال و هوای خوبی که داره اما شاهد برخی از تحولات جالب به خصوص در صدا و سیما و اون هم حضور کارشناسان مذهبی در همه عرصه ها هستیم. حتی برنامه کودک هم از این قاعده مستثنی نیست بالاخره ماه اضافه کاریه دیگه! حالا در کنار خاله شادونه و عمو پورنگ، دایی حاج آقا قریشی هم فعالانه حضور پیدا کرده و مشغول اجرای برنامه برای غنچه های انقلابه! خودم برنامه حاج آقا قراعتی رو بیشتر از همه دوست دارم و قبلا برنامه های علامه جعفری رو هم می دیدم (خدا رحمتش کنه). دوباره مثل هر سال سریالای بی سر و ته سی قسمتی شروع شدن اونم با مضمون همیشگی و تکراری (حاضرم قسم بخورم سر قسمت بیست و نهم یا سی ام محسن هما رو می گیره از بقیه سریالا خبر ندارم). صبح تا ظهر که برنامه ها غیر قابل تحمل بود حالا بدتر هم شده! هنوز ماه رمضون شروع نشده همه دارن غصه تموم شدنشو می خورن خوب بالاخره برای بعضی ها پر خیر و برکت تره دیگه ... متوجه هستین که! ما که بخیل نیستیم اینم روش. ولی خدایی تابستونش اصلا حال نمیده نه اینکه گرم باشه ها نه شبا خیلی کوتاهه و نمیشه شب نشینی کرد. 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پارازیت ۱: یکی از سناتورهای پرنفوذ جمهوری خواه آمریکا با فرستادن نامه‌ای به اوباما، از وی خواسته است که اجازه ندهد، احمدی‌نژاد برای شرکت در اجلاس سالانه مجمع عمومی سازمان ملل، وارد خاک آمریکا شود. باز شیطان بزرگ به فکر توطئه افتاده تا هر چه بیشتر حضور درخشان ما رو در عرصه های بین الملل منزوی کنه اما غافل از اینکه برای این فرد اصلا محدوده جغرافیایی تعریف نشده عوض آمریکا می ره کنیا و حرفاشو می زنه!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رمضان وقتی به تابستان می افتد چطوری می شود؟!

هنوز اول عشقه   سفر دنباله داره   تازه داریم وارد تابستون میشیم کجای کاری؟! این روزا با توجه به طولانی بودن روزها لزوم استفاده بهینه از رطوبت و انرژی ضروری به نظر می رسه به همین خاطر من روش زندگی کاکتوسی رو به کار می برم. اول اینکه سعی می کنم تمام روز رو بخوابم البته اگه بشه بعدش مثل خفاش تمام روز رو بدور از آفتاب و در جاهای تنگ و تاریک (زیرزمین) به سر می برم. بعد سحر که بیدار می شم سعی می کنم حتی المقدور با چشمای بسته کارامو انجام بدم که یهو خواب از سرم نپره! البته همه اینا حالت ایده آله و وقتی ساعت ۷ صبح یکی صورتت رو چنگ می زنه و میگه دایی بیدار شو تمام معادلات به هم می ریزه! عکس پایینی رو تازه از خودم گرفتم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر

رفتی و بی تو دلم پر درده پاییز قلبم ساکت و سرده

دل که می گفتم محرمه با من کاش که میدیدی بی تو چه کرده

ای که به شبها صبح سپیدی بی تو کویری بی شامم من

ای که به رنجام رنگ امیدی بی تو اسیری در دامم من

با تو به هر غم سنگ صبورم بی تو شکسته تاج غرورم

با تو یه چشمه چشمه روشن بی تو یه جاده ام که سوت و کورم

چشمه اشکم بی تو سرابه خونه عشقم بی تو خراب

شادیا بی تو مثل حبابه سایه آهه نقش بر آب

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

پارازیت۲: سران مطرح اصولگرایی در مجلس به مخالفت با کلیت وزرای پیشنهادی توسط رئیس جمهور پرداختند. محمدرضا باهنر رهبر سیاسی اصولگرایان، علی مطهری رهبر فرهنگی اصولگرایان و احمد توکلی رهبر اقتصادی اصولگرایان به ترتیب در سه حوزه سیاسی، فرهنگی و اقتصادی، با رجوعی به دولت نهم، کابینه دهم را به چالش کشاندند. بنابر این گزارش در آن سو اما علی مطهری صلاحیت اخلاقی وزرا را نیز به چالش کشاند و از هدیه دادن وزرای پیشنهادی به نمایندگان مردم برای کسب رای اعتماد هم انتقاد کرد.

آقای علی آبادی هم با اون حضور استثنایی خودش توی ورزش کشور حیفه اونجا حروم بشه  باید وزیر بشه تا بتونه کارا رو یکسره کنه! بذار از راه برسی، بعدش شروع کن به رشوه دادن! واقعا سالی که نکوست از بهارش پیداست!               

 

    

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

حرفای قشنگ:

صدایت را می شنوم مانند گذشته با همان صداقت و گرمی همیشگی.

می دانم نمیتوانی نامه ای برایم بنویسی اما فقط نشانهای برای من کافی است. قاصدکی که خبری از تو را برایم آورد برایم کافی است.

هر وقت که می آیم اینجا دلم آزاد می شود.یاد روزهای خوب گذشته به ذهنم هجوم می آورد.

اولین بار یک روز برفی همدیگه رو دیدیم و الان هم برف می بارد.

همیشه جمعه که میشد باهم به کوه می رفتیم اما حالا جمعه ها به سراغ تو می آیم تا دلی تازه کنم.

دیگر باید به خانه بر گردم زیرا هوا که تاریک شود دربهای قبرستان رو می بندند.

دفعه بعد برایت گل خواهم خرید منتظرم باش!

شور و اشتیاقی که در دوره جوانی فوران می کند و همه از آن به عنوان عشق یاد می کنند، عشق واقعی نیست! عشق واقعی تا پیری و حتی تا بعد از اون هم ادامه داره.

مشکلی نیست که عشق ناتوان از درمان آن باشد

دردی نیست که عشق توان از درمان آن باشد

دردی نیست که عشق ناتوان از گشودن آن باشد

رودی نیست که عشق ناتوان از برپایی پل بر آن باشد

دیواری نیست که عشق ناتوان از فروریختن آن باشد

گناهی نیست که عشق ناتوان از شستن آن باشد

مهم نیست که غم تا کجا ریشه دوانده

تا کجا افق تیره و تار می نماید

گره زندگی تا کجا کور است و بهم پیچیده

اشتباه تا کجا بزرگ می نماید

درک کافی از عشق نوشداروی تمام اینهاست...

اگر تنها بتوانی چنانکه باید عشق بورزی

شادترین و تواناترین موجود در جهان خواهی بود.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

نکته:

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند

پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند. اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند.

ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

 

 

گويند: پسري قصد ازدواج داشت

پدرش گفت: بدان كه ازدواج سه مرحله دارد

مرحله اول ماه عسل است كه در آن تو صحبت ميكني و زنت گوش ميدهد.

مرحله دوم او صحبت ميكند و تو گوش ميكني

و اما مرحله سوم كه خطرناكترين مرحله است و آن موقع است كه هر دو بلند بلند داد مي زنيد و همسايه گوش مي كند!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 9 شهریور1388 و ساعت 11:25 بعد از ظهر |

با سلام

یکی از مسائلی که امروزه گریبانگیر جوان های گرامی و به خصوص فارغ التحصیلان است مسئله اشتغال و در آوردن یک لقمه نان حلال ولو از زیر سنگ هم شده می باشد. آدم وقتی فکر می کنه می بینه درست می گن که برای پول درآوردن یا باید پدرت در بیاد یا باید پدر مردمو در بیاری. منم که می بینم اوضاع اینطوریه مجبورم کلاه علی رو بردارم و سر ولی بذارم تا یه لقمه نون در بیاد. چه میشه کرد بالاخره زندگی همینه و باید جلو زن و بچه (در صورت وجود) کم نیاورد. بعدشم همش حواسم هست که ساعات کاری رو جوری تنظیم کنم که هم در تعریفی که از اشتغال شده بگنجه و هم اینکه زیاد آدمو خسته نکنه. مثلا هفته ای بزرگتر – مساوی 2 ساعت کافیه که سرتو بالا بگیری و بگی من شاغلم  و همین مورد رو توی خواستگاری بکوبی وسط فرق بابای دختره تا بفهمه از پس آب و دون دخترش بر میایی و الا یه قلب عاشق داشتن و عاشق سینه چاک بودن و " الهی یار سنگین دل – تنت اندر بلا بینم" و .... اینا دیگه قدیمی شده و خریداری نداره (توضیح: مخاطب حرفام همون طور که مبرهنه آقایون هستند و الا برای خانوما یه مدرک وایرلس از راه دور کاردانی غیر متمرکز نا مرتبط به درد نخور به راحتی می تونه مثل یه پتک عمل کنه- نویسنده) (زیر توضیح: باز جای شکرش باقیه که خواستگاری های عهد عتیق از رونق افتاد و الا باید به جای شرط اشتغال باید خرس و گراز و فیل شکار می شد- نویسنده). نکات جالبی توی ادارات دولتی توجه آدمو جلب می کنه، جالبتر از همه تناقضاتیه که در ادارات دولتی وجود داره تناقض که نمیشه گفت یه جور دودستگی مثلا عده ای به گفته همکاراشون بلد نیستن درست راه برن و مدرکشون هم از نوع کردانیز.یشنه تا چه برسه به اینکه بیان توی اون پست کار کنن و هی هم تشویق بشن و ارتقاء پیدا کنن. این افراد به شدت مورد تنفر معدود همکاران کار بلدشونن ولی وقتی میری پیش رئیس پوزخند نمکینی می زنه و می گه "ایشون از نیروهای خوب و مخ لس ماست ولی خوب یه فرد خوب و متعهد همیشه دشمن زیاد داره!" مطمئنا همچین آدمی احتمالا جای کس دیگه ای رو گرفته اما به نظر رئیس وجودش لازمه مثل اولین دندون آسیای من که خراب شده بود و رفتم پیش دکتر و گفتم دکتر جون این دندون ما رو بکش! دکتر یه نگاه تخصصی کرد و گفت حیفه بکشیم دندون خوبیه برات عصب کشی می کنم. گفتم کجاش خوبه مثل گچ می مونه و زود خراب میشه! گفت نه، منظورم این نیست که جنسش خوبه، خوب یعنی اینکه وقتی نباشه جاش خالی دیده میشه و نمی تونی نیشت رو باز کنی و لبخند بزنی! گفتم آها از اون لحاظ؟! حالا مشابه این دندون ما، درسته که این قبیل افراد به وفور در پست های گوناگون یافت می شن اما وجودشون لازمه تا ایندفه رئیس محترم بتونه نیششو باز کنه و یه عده براش هورا بکش و دست به سینه در خدمتش باشن.  

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پارازیت1: سیاستمدارها هم امراض خاص خودشون رو دارند مثلا تا حالا هر سیاستمداری که اومده گفته: امروز کشور در موقعیت بسیار حساسی قرار گرفته! معلوم نیست حساسیت یعنی چی و کِی موقعیت کشور حساس نیست؟ یعنی خوبه یا بد و این حساسیت آخرش به نفع کی تموم میشه؟! این مرض در اصطلاح علمای پالیتیک "هیپرسانسی بیلیته" نامیده می شه!

یکی دیگه از امراض سیاسیون اینه که همیشه و در تمام طول تاریخ مذاکرات خودشون رو ثمر بخش می دونن احتمالا توی مذاکرات خیلی برای همدیگه تعارف تیکه پاره می کنن که اونو ثمر بخش می دونن اما بعدش می زنن زیر همه چی! ولا چرا بعدش طرف، کشور مذکور رو با هواپیمای جنگنده تهدید کرد؟! می دونید برای چی؟ برای نفت! این حرفا نصف شب با صوتی جلی از توی هدفون به من الهام میشه! بغل گوشمون چه اتفاقایی که نمی افته.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اوضاع و احوال کارمندها به نقل از ترقه:

به نام خدا اکثر افراد طایفه من را کارمندها تشکیل می دهند و این به خاطر اون است که اقلیم آب و هوایی خاندان من برای رشد افرادی که در آخر تبدیل به کارمند می شوند بسیار مناسب می باشد. همه کارمندان من به شدت از ریسک کردن بیزارند و معتقدند که همین یک لقمه نان برایشان کافی است و وقتی صحبت از وام های سنگین و تجارت می شود همگی بااتفاق می گویند اگه نتونستیم بدیم چی؟! همه آنها عاشق اجناسی هستند که بصورت قسطی فروخته می شوند و می گویند جنسی که قسطی نباشد به درد نمی خورد! بهترین میوه به نظر کارمندان در زمستان پرتقالی است که مزه اسید سولفوریک می دهد و در تابستان انگور مشکی و یشمی و می گویند که میوه خوب همیشه در پشت وانت ها عرضه می شود. من هیچوقت برای خرید از بقالی سر کوچه پول نمی برم چون مادرم گفته نمی خواهد پول بدهی بابات سر ماه می دهد (ما خودمون که بقالی داریم می فهمم که کارمندها جزء بدترین مشتری های بقالی ها هستند!) پسر خاله اصغر چند ماه است که کارمند بانک شده و همه می گویند وضعش خوب است ولی خاله می گوید بچه خیلی گیجه هر چی حقوق می گیره میره به حساب کسری هایی که توی حساب و کتاب میاره. امروز سوم برج است و هنوز فیش های حقوق را نداده اند. کارمندهای فامیل همه عصبانی هستند و به تمام کاینات فحش می دهند. وقتی معلم های فامیل به هم می رسند از همه همکارانشان بدگویی می کنند و نظرشان این است که حقوقی که همکارانشان می گیرند حقشان نیست. به نظر کارمندان پست ریاست و مدیریت یک جایگاه دست نیافتنی است و آنها چون بدشانس هستند نمی توانند صاحب این میزها شوند. به نظر مادرم کارمندها فقط در زمانهای دور وضعشان خوب بوده و الان دیگر خوب نیست اما پدر همیشه می گویند باز سر ماه یک پولی می گیریم و بعد خدا را شکر می کند.   

ترقه ی 5 ساله

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر:

شریک سقف من نیستی بذار همسایه باشیم و فقط یکدونه دیوارو شریکم باش

شریک عمر من نیستی بیا هم لحظه باشیم و همین یک لحظه دیدارو شریکم باش

فقط در حد یک لبخند لبت رو قسمت من کن

 اگه خورشید من نیستی بیا و شمع رو روشن کن

تمنای شرابم نیست یه جرعه آب شریکم باش

کنار چشمه رویا یه لحظه خواب شریکم باش

شریک زندگیم نیستی شریک آرزویم باش

اگه نیستی کنار من بیا و روبرویم باش

سلامی کن گه و گاهی به نام آشنا بر من

همین اندازه هم بسته برای شور دل بستن

غزل خونم نباش اما به حرفی ساده شادم کن

اگه دیدی منو بشناس نمی گم اینکه یادم کن

یه عشق نابسامانو چه سامانی از این خوشتر

شکایتنامه دل رو چه پایانی از این خوشتر

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پارازیت2: همونطور که در جریان هستید با شدت گرفتن قضا و قدر الهی، هواپیماهای توپولوف مسافربری فوق پیشرفته ساخت کشور عزیزتر از جانمون، روسیه، شروع کردن به ریختن مثل برگ پاییزی آخه برگا خیلی زود پیر می شن و آخر همه عشق ها جدایی است، برگ ها از درخت خسته می شوند والا پاییز بهانه است مثل اینکه از بحث خارج شدیم، داشتم می گفتم هر چی باشه این هواپیماها مال 50 سال پیشه و به اصرار مسئولین مرز پرگهر، کشور روسیه اونا رو از موزه در آورده و به قیمت های گزافی به ایران اهدا کرده! آخه بدبختی که یکی دو تا نیست امان از این کشورهای غربی ملعون! راستش توی سقوط قبلی وقتی دیدم مامورین فوق حرفه ای تجسس داشتند یه نواری که معلوم نبود مال وی اچ اسه یا دستگاه ضبط موسیقی مثل نخ کاموا دور دستشون می پیچیدند من نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم! یا اصلا احساس غرور کنم؟! به نظر تکنولوژی این هواپیماها واقعا مال 50 ساله پیشه. جالبه که با وجود نوار به اون درازی هیچ سر نخی از سقوط هواپیما به دست نیومده. اصلا معلوم نیست کدوم یکی از بلایای ارضی و سماوی در این کار دخالت داشتند و همه همچین در حل این مورد اظهار عجز و جهل می کنن که انگار بهشون سپردن که راز خلقت رو در عرض 3 روز بر ملا کنن. جالبتر اینکه چند روز پیرامون این موضوع میزگرد می ذارن و یه مشت حرفای مفت می زنن و آخرش همه چی به خوبی و خوشی فراموش میشه. معلوم نیست جون آدما چقد می ارزه. خیلی عجیبه کشوری که به فناوری پرتاب ماهواره دست پیدا کرده چطور نمی تونه صنعت هوانوردی خودشو متحول کنه! احتمالا در پیمودن پله های ترقی و شکوفایی علوم هوانوردی این قسمت از نردبان شکوفایی رو دو تا یکی کرده.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حرفای قشنگ:

اشک در چشمانم حلقه زد و بغض سنگینی گلویم را فشرد، گویا غم همه ی عالم بر دلم نسشت وقتی که بعد از مدتها دوباره مرا به آنجا خواند تا اظهار گلایه کند،حس کردم برخلاف همه ی اشیاء جان دارد..فقط آدم دلتنگی مثل من یا تو پنجره را میفهمد..آدم دلتنگی که میداند پایان کوچه های بن بست دلدادگی چیست..پایان خردشدن برگ برگ حرفهای نگفته زیر پای رهگذران پاییزی چه خواهد بود.. اما اینک همگی دست در دست بهار خواهند رفت تا آرزوهایشان را لابه لای صفحه ی روزگار پیداکنند...اما من و شاید تو دوباره دلمان برای آرزوهای پینه بسته و خاطرات غبار آلود گذشته تنگ شده ..و باز فقط پنجره،پنجره ای خسته از اتنظار میتواند تسکینی برای دلتنگی در تاریکی  شب باشد..نمیخواهم وقتی نوشته هایم را میخوانی دلتنگ باشی چون به قدر کافی برای گفتن و نوشتنش فضا بغض آلود و دلتنگ بوده و شاید تنها همان بارش پنجره برای دل تنهایم کافی باشد...پنجره ایی که تنها سهم من از روزگاراست.

 

و تنها برای کسی که میفهمد تو را:

پنجره را میگشایم..

برگهای عمرم را زمزمه میکنم و

خاطرهای دلتنگی را به دست باد می سپارم

تا به یغما برد هر آنچه را در دل پرویده ام..

چرا که شوق روزهای کودکی ام

امروز زلال ترین آیینه ها را تمنا دارد..

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 نکته1: دیوانه ها عاقلان را دیوانه می دانند و عاقلان دیوانه ها را و چون ظاهرا عاقلان اکثریت را تشکیل می دهند همین امر باعث می شود که اقلیت سر از دیوانه خانه ها در بیاورند.

نکته2: قلبها و نگاه ها در سراسر جهان به یک زبان تکلم می کنند.

 

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 4 مرداد1388 و ساعت 0:37 قبل از ظهر |
 

با سلام

اصلا احساس خوبی ندارم.

نتونستم از بهترین دوستانم خداحافظی کنم! فکر نمی کردم آخرش اینقدر بد باشده.

حسین جان از الان بگم دفعه دیگه اگه خدای نکرده با هم هم اتاقی شدیم یا خودت لپ تاپ بخر یا بگو من بخرم که دوباره اینجوری نشه که هر دو تامون از تولید علم عقب بمونیم. اگه بتونی تنهایی ۱۰۰ تا آی اس آی بدی باور می کنم که علم داره اینجا تولید میشه! محض اطلاع قسمت های ۱۰۰۰ تا ۱۲۰۰ جومونگ هم داره تولید میشه. خوش به حالت شد نه؟!

و اما جناب پارسا پیر شدی و کسی بهت نگفت دوستت دارم! عیبی نداره تا حالا به من هم کسی نگفته دوستت دارم. فکر کنم تا آخرش باید هی بلیط تهران سوئیس بخری. فکر کنم حالا دیگه یاد گرفتی چطور کانترها رو توی بیسشون خفت کنی. امیدوارم ایندفعه که دیدمت نسبت ۱/۱ بدنت ۲/۱ شده باشه و مثل من مانکن شده باشی!

به به آقا سعید! بابا اینقد عناد نکن یه دفعه هم که شده با ما موافق باش و یه کمی احساسات به خرج بده. دوست دارم بدونم مرحله چندم زامبی رو داری بازی می کنی؟ بهت پیشنهاد می کنم بری و کتاب چگونه احساساتی تر باشیم نوشته آقای پارسا رو حتما بخونی. منم باید یه ترم برم پیشش و دوره مرام رو بگذرونم.

کیوان جان اتاق خلوت شده و میتونی با بروبچ بیای تا صبح کانتر بازی کنی! اون روز نمی دونم چی شد که اونقدر بهت خندیدیم! من اصلا عادت ندارم کسی رو مسخره کنم! بعد یادت نره بعد از این هر جا خواستی بری یه شونه ای به موهات بکشی.

مشتبای ساده چطور فکر کردی که من ماشین حسابتو برات پست می کنم؟! فکر نمی کنی خودم ماشین حساب لازم داشته باشم. در ضمن هزار قسمت سریال از همون بی سر و تهاش که دوست داری اومده بازار می تونی تهیه کنی و حالشو ببری. اینقدر هم سر به سر سعید نذار پا میشه می زنه جات بمونه رو پله هاااا!

مرتضی جان اگه می دونستم اینطوری میشه اصلا باهات اون قول و قرار اولیه رو نمی ذاشتم. تو هم برو یه دوره آموزش رقص زیر نظر استاد مادی بگذرون.

مادی عزیز شما رشته ات مدیریته اگه حل معادله شرودینگر برای عناصر سنگین تر رو بلد نباشی کسی بهت ایراد نمی گیره! نمی دونم چرا اینقدر دوست داری مسائل پیچیده فیزیک رو که منم ازش چیزی نمی فهمم بفهمی!

آقای علی آقا! امیدوارم از اون شوکی که بهت وارد شده خلاص شده باشی و زود بری کار پیدا کنی. بابا اونی که فراوونه کار. بعدشم زود تر پیدا کن که آخر همین چهار سال حقوقت دو برابر بشه. فقط تو رو خدا این چادر یادت نره اونجا بشیم مثل افغانیا.

آقای مجتبی ۲ این اواخر مثل سایه میای و میری بابا ما هم از این تجربه ها داشتیم ولی یادم نمیاد اینطوری کن فیکون شده باشم. اینقدر نرفتی سراغش تا اینکه همه گلهای میدان امام رضا خشکید.

اتاق ما الان دقیقا شده مثل هتل از بس خنک و خوش آب و هواست. دیشب ۴ نفر خوابیدیم و وقتی بیدار شدم دیدم کف اتاق پر آدمه که همینطوری هفت و هشت افتادن و خوابیدن!

 

عکس بالایی من و دوستام هستیم. واقعا اونجا جا قحط بود که مجبور شدیم اینطوری عکس بندازیم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پارازیت: موفق الربیعی یک مقام عراقی:

محافظه کاران ایران شرایط را بهتر از اصلاح طلب ها درک می کنند! ما در واقع هیچ اطلاعی از طرز تفکر این گروه ها نداریم.

موفق جان حالا که هیچ اطلاعاتی نداری اینطوری اظهار نظر می کنی خوب معلومه که اگه اطلاعات داشتی چی می گفتی. کشور خودت و ببین که پر از تروریست و منافق و گروه های انحرافیه اونوقت بیا گنده تر از هیکلت حرف بزن!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آخه بی انصافا کجا رفتید زود. وقتی اومدم توی اتاق وحشت کردم! چرا همه چی رو همونجوری ول کرده بودید؟ الان یه هفته است دارم کاغذ جمع می کنم! ظرفا رو نگو شده بود مثل محیط های کشت باکتری تو آزمایشگاه! تخت رو هم که نبستید و هون جوری ول کردید. تازه باید آمار سوسکا رو هم می گرفتید که طبق آمار تحویل سرپرستی بدیم. بعدشم هر جا بودید و بلایی سرتون اومد یه میس کال بزنید! اینطوری نشه که بعد از خواجه حافظ شیراز باخبر بشیم!!!! جالب بود روزای آخر همه می گفتن پارسال اولش که دیدیمت فکر کردیم عجب آدم ضایعی هستی! خوب دست خودم نیست تو برقرار کردن روابط اولش خیلی احتیاط می کنم. الان اتاق عزیزمون به جهت اقلیم روح نوازی که داره مورد هجوم اراذل باقیمانده از چپاول بی وفایی قرار گرفته. دیشب وقتی خوابیدم ۴ نفر بودیم اما صبح که بیدار شدم کف اتاق پر آدم بود! دوستای خوبم امیدوارم که همتونو اون بالا بالا ها ببینم و براتون از این پایینا دست تکون بدم.

وقتی وارد اتاق شدم با منظره پایینی مواجه شدم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 شعر:

قسمت میدم پشت سرمن
من مسافر گریه نکن
گریه نکن
گریه نکن
بیشتر از جونم من دوستت دارم
این دم آخر گریه نکن
گریه نکن
گریه نکن
میبرم با خود من کوله بار خاطره ها رو
گریه نکن
گریه نکن
گریه نکن
میخوام ببینی با لب خندون صبح فردا رو
گریه نکن
گریه نکن
گریه نکن
بر میگردم با یه دنیا جلوه های عاشقانه
گریه نکن
بر میگردم که بخونم در وصف تو باز ترانه
گریه نکن
توی دنیا تو رو دارم برای من همین بسه
گریه نکن
خوبترینه بهترینه اون که با من هم نفسه
گریه نکن
گریه نکن
قسمت میدم پشت سرمن
من مسافر گریه نکن
گریه نکن
گریه نکن
بیشتر از جونم من دوستت دارم
این دم آخر گریه نکن
گریه نکن
گریه نکن
میبرم با خود من کوله بار خاطره ها رو
گریه نکن
گریه نکن
گریه نکن
میخوام ببینی با لب خندون صبح فردا رو
گریه نکن
گریه نکن
گریه نکن
بر میگردم با یه دنیا جلوه های عاشقانه
گریه نکن
بر میگردم که بخونم در وصف تو باز ترانه
گریه نکن
توی دنیا تو رو دارم برای من همین بسه
گریه نکن
خوبترینه بهترینه اون که با من هم نفسه
گریه نکن
گریه نکن
توی دنیا تو رو دارم برای من همین بسه
گریه نکن
خوبترینه بهترینه اون که با من هم نفسه
گریه نکن
گریه نکن
توی دنیا تو رو دارم برای من همین بسه
گریه نکن
خوبترینه بهترینه اون که با من هم نفسه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حرفای قشنگ:

زندگی رویش یک حادثه نیست

زندگی رهگذر تجربه هاست

تکه ابریست به پهنای غروب

آسمانی است به زیبایی مه

زندگی چون گل نسترن است

باید از چشمه جان آبش داد

زندگی مال ماست

خوب و بد بودن آن

عملی از من و ماست

پس بیا تا بفشانیم همه بذر خوبی و وفا

و بگوییم به دوست:

معنی عشق و حقیقت چه نکوست.  

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پارازیت: در یک کنفرانس عربی: هر اتفاق كوچكی در ايران به شدت بر اوضاع اعراب اثر دارد

امان از دست این اعراب! آخه یکی نیست بگه چه تاثیری روی شما داره که صبح تا شب می خورید و می خوابید و می رقصید؟ همچین میگه به شدت انگار اوضاعشون خیلی ظریفه!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نکته:
۱ - همه احساسات، مثل: شادی، غم، عشق، فقر و... در جزیره کوچکی کنار هم زندگی می‌کردند. روزی، به همه آنها خبر رسید که جزیره، در حال فرو رفتن است و باید زود آن جا را ترک کنند. همه احساس‌ها، سوار قایقی شدند و جزیره را ترک کردند، بجز عشق.

عشق، تنها کسی بود که در آن جزیره مانده بود. او تا آخرین لحظات نیز تلاش می‌کرد تا جزیره را بیرون از آب، نگه دارد و مانع فرو رفتن آن باشد؛ امّا تلاش او هیچ فایده‌ای نداشت و جزیره، همچنان در حال فرو رفتن بود و چیزی نمانده بود که به کلّی غرق شود.

عشق هم به خطر افتاده بود و به دنبال کمکی می‌گشت که او را به خشکی برساند. ثروت، در حال عبور از آن جا بود. عشق از او سؤال کرد: می‌توانم سوار قایقت شوم و با تو به خشکی بیایم؟».

ثروت جواب داد: نه! قایق من، پر از طلا و نقره است و جایی برای نشستن نیست».

عشق، ناامید به اطراف نگاه کرد. غرور را دید که سوار قایق زیبایی شده بود. از او سؤال کرد: به من کمک می‌کنی تا به خشکی برسم؟».

غرور جواب داد: نه! تن تو خیس و کثیف شده است و اگر سوار قایق من شوی، قایق زیبای من هم خیس و کثیف می‌شود».

بعد از رفتن غرور، عشق، از دور، غم را دید و از او کمک خواست؛ امّا غم به او گفت: من آن قدر غمگین هستم که نمی‌توانم تو را در کنارم تحمّل کنم».

شادی‌ هم با سر و صدای زیاد، از کنار او گذشت؛ امّا صدای عشق را نشنید.

عشق، با صدای بلند، فریاد کشید و کمک خواست؛ ناگهان از دور، صدای بزرگواری را شنید: بیا عشق! من تو را به خشکی می‌رسانم».

عشق، بدون این که نامش را بپرسد، با او همراه شد و به خشکی رسیدند. بزرگواری که او را به خشکی رساند، خداحافظی کرد و رفت.

عشق، از بزرگوار دیگری به نام دانایی که آن جا بود و آنها را دید، سؤال کرد: ایا شما او را می‌شناختید؟».

دانایی جواب داد: بله. او را خوب می‌شناسم. نامش زمان است».

عشق گفت: او چرا به من کمک کرد؟».

دانایی گفت: او شما را به خوبی می‌شناسد و فقط او می‌داند که عشق، چه قدر باارزش است».

۲ - در طول این مدت بهترین کلاس دنیا و بهترین همکلاسی های دنیار رو داشتیم.

 
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 10 تیر1388 و ساعت 10:43 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM